زمان هم دیگر این درد را التیام نمی بخشد …

۷ ماه از در بند بودن “مجتبی سمیعی نژاد” می گذره ، ۷ ماه زندان ، اون هم برای ابراز عقیده در یه وبلاگ اینترنتی ! تا مثلا دیگران بترسن … تا مثلا مانور قدرتی باشه … هر وقت از این دست خبرها می شنوم تا مدت ها به فکر اینم که خوب اون آدم هر کس دیگه ای می تونست باشه ، مهم اون شخص نبوده ، مهم اون تفکری ای که قراربوده حبس بشه! کار زیادی از دستم بر نمی آید جز این که از شما بخوام تا طومار آزادی مجتبی رو امضا کنید.

این مطلبیه که مجتبی در مدت کوتاه آزادی موقتش تو بهمن ماه تو وبلاگ جدیدش نوشته :

آمده ام خانه.نگفتم که اینجا خانه ی قرار من است، گفتم که این خانه و اهلش بدون من چیزی نداشتند که به شب بگویند.آمده ام خانه، همه چیز را و همه کس را و همه ی همه را مزه مزه کنم و سیگاری آتش بگیرم و کنار پنجره بروم و تهران را که زیر پایم است نگاه کنم ومادر بزرگ به هر بهانه یی به اتاقم بیاید و بگوید خوب است که آمدی و من دلم می خواهد فکر کنم و بدانم تمام آن لحظه هایی را که نبودم و یاد به یادم مادر بیافتد و یادم به یاد پدر بیافتد و یادم به یاد صمیمی و چگونه دلتنگ شدنهایش را و من هنوز خسته ام.
و ندانم، از آنچه پیش آمد و از آنچه پیش نیامد و از آنچه گذشت. و ندانم، از رنجی که پدر کشید و از رنجی که نکشید که او قاعده ی بازی نمی دانست و چشمانش چشمه ی اشک. هنوز هم بوی تریکو می دهد و نخ و قلاب و قیچی.که پاهای خسته اش تن و جان خسته ترش را این سو آن سو بکشد و آنها یاریش نکنند و نمی خواهم بشنوم که شبی که از شب هم گذشته بود خوابید ن را خواب ندیده بود و نشسته بود دلگیر و آنها چه می فهمند.
بنشینم، در یک گوشه از چهار گوشه ی ممکن و از دوستی نزدیک این دیوار ها حرص بخورم و نفهمم که چرا آنها آنقدر به هم نزدیکند و چرا مرا در آغوش دارند و من از آنها بیزارم و هی به زمین و زمان فحش بدهم و یکباره یادی به یادم بیاید و صورتم گر بگیرد و قلبم از جا کنده شود که یادم به یاد مادر بیافتد و آخرین باری که دیده بودتم توی اتاقم، آخرین باری که دیده بودتم سر سفره ی شامش و آخرین باری که دیده بودتم توی نگاهش.با همان چهره و باهمان صدا و با همان دستها که بهار می کرد پاییزم را.که او در بیمارستان است و من به ملاقاتش مشتاقم و محروم و آنها چه می دانند.
و بلرزم.از آنچه گذشت و آنچه نگذشت و از شبی که صبح شد و من هنوز ماه را ندیده ام و هی بگویم که این می شود و آن می شود و نه این بشود و نه آن بشود و سر به در بکوبم و به در کوفتنم کسی به پاسخ سر بر نیارد و هنوز هم دیوانه ام و اینجا کسی دیوانه نیست. چه خوب است که اینجا تلفن نیست و کسی نیست و چیزی معقول نیست . معقول هم معقول نیست و حوصله پشت در ذوق ذوق می کند و حوصله اش را ندارم.حقیقت اینجاست و سمت ندارد و من هنوز هستم.

پریشونی ذهنیش یه شدت آزارم می ده ، چند روزی هم می شه که اعتصاب غذا کرده ، خدای من …

What the hell are we waiting for …?
 

پاسخ ها(۲)


  1. دولتی دیکتاتور تر از صدام و خشن تر از هیتلر

  2. سخنگوی دفتر نهاد گفت:


    قبول کنید که مردم دیکتاتوری زده ی ایران آمادگی و ظرفیت دموکراسی را ندارند.

نظر دهید