این روزها – ۲

بازم بدقولی کردم ، به همه ، حتی به خودم … دستم به هیچ کاری نمی ره ، شاید دلیل این همه بدقولی این باشه ، حوصله هیچ کاری رو ندارم، قرار بود مثلا خیلی کارها رو تو این یک هفته انجام بدم ، ولی نکردم، در واقع به غیر از کارهای شرکت ، کار مفید دیگه ای انجام نمی دم ، دو روزه مثلا می خوام دوباره مبحث دیود ها رو بخونم تا بتونم پروژه های آزمایشگاه رو انجام بدم ، ولی اون رو هم پیچوندم، مقاله ها که بماند … حس می کنم هیچ نشانی از مانی سابق ندارم …

اگه همون جوری بودم ، بدون شک یه گزارش کامل از سفر یک روزه چهارشنبه گذشتمون با دوستام به “تنگه واشی” می نوشتم، روزی که تو اوج ناراحتی “تظاهر – pretend” کردم که خوشحالم ، سعی(تظاهر) کردم که همون آدمم ، نگاه که می کنم می بینم که روز خوبی بود ، در کنار دوست های قدیمی ای که هر کدوموشون برام به اندازه یه دنیا عزیزن …

اگه همون مانی بودم ، مطمئنا با آب و تاب برای همه تعریف می کردم که چه قدر بازی کردن رو شبکه اون هم از نوع بی سیمش لذت داره ، و عکس هایی که گرفته بودم رو بلاگ می کردم … این دومین باری بود که وقتی به بهترین دوستم احتیاج داشتم ، “سعید” تهران بود ، اگه همون مانی بودم مطمئنا مینشستم و ساعت ها باهاش حرف می زدم ، ولی پنجشنبه و جمعه باز هم “سعی” کردم … هر چند همین بودن با اون و خانواده محترمش هم برام یه فرصت فوق العاده بود …

یک سال پیش تو شرایط مشابهی که داشتم ، برای فراموش کردنش PowerAdmin رو نوشتم ، برنامه ای که تو یه سال گذشته عصای دستم تو تمام پروژه ها شده ، اگه همون آدم بودم شاید یه پروژه شخصی دیگه رو شروع می کردم … ولی حتی مغزم هم تعطیله … حتی دلم می خواد بیشتر بنویسم … ولی نمی تونم …

Why I never walked away?
Why I played myself this way?
Now I see your testing me pushes me away …
 

پاسخ ها(۴)

  1. ناشناس گفت:


    Everything falls apart
    even the people who never frown
    eventually break down

    Everything has to end

  2. Hitler's warrior گفت:


    این نیز بگذرد.

  3. shayan گفت:


    مانی جان انقدر سخت نگیر..
    فعلن که ما زندگی نمیکنیم.اون داره ما رو میکنه!
    یه بار دیگه fight clubو ببین.
    this is not ur pain


  4. :((

نظر دهید