نمادها
نوشتن حس قشنگیه ، مخصوصا اگه آدم دوست داشته باشه در مورد احساساتش بنویسه ، در مورد طرز فکرش بگه و یا عقایدش رو بیان کنه … قبل ها که تنهایی هام بیشتر بود ، یه فایل ورد داشتم که توش می نوشتم، همیشه هم آرزوم این بود که یه نوت بوک داشته باشم که بتونم مثل یه دفتر همه جا توش بنویسم ، یزرگ تر که شدم ، حس نوشتن شخصی توم کمتر و کمتر شد و جاش دوست داشتم نوشته هام رو دیگران بخونند. از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم نوشته های زیادی تو رسته "یادداشت های پراکنده" نوشته ام و از این که دوستانم هم اون ها رو می خونند احساس خوبی دارم ، دوباره داره حس شخصی نویسی تو من زیاد می شه ولی بر خلاف قبل دوست دارم دیگران هم بخونندشون و همین باعث می شه که گنگ و سربسته بنویسم!
ای کاش نویسنده و یا شاعر خوبی بودم و می تونستم با استفاده از "نمادها" به بیان اون چیزهایی که دوست دارم بپردازم ، وقتی شعرهای حافظ ، مولانا ، نیما و یا سهراب رو گهگاهی می شنوم یا می خونم و استفاده زیبا از عناصر نمادین رو تو شعرهاشون می بینم ، حس خوبی بهم دست می ده ، این که به تعداد آدم های روی زمین می شه از این نوشته ها برداشت کرد ، خودش نشونه خوبی از قدرت بیان نمادین و رمزآلوده … متاسفانه نوشتن و نویسندگی یه چیزه ذاتیه و به استعداد آدم بستگی داره ، چند تلاش ناموفق برای این گونه نوشتن – البته نه این جا – بهم ثابت کرد ، حتی سهمی هم از این استعداد به من داده نشده …
این ها رو گفتم تا از همه دوستانی که گهگاهی به این جا سر می زنن عذرخواهی کنم ، اگه نوشته ای می بینن که خیلی گنگه ، و یا به نظرشون بی ربط می آد … شاید اون نوشته تنها راه بیان احساس آدمی باشه که کمتر اون چیزی رو که تو ذهنش می گذره بیان می کنه و یا شاید اون نوشته تنها راه گفتن حرفهای آدمی باشه که نمی تونه رو در رو حرفهاش رو با دیگران مطرح کنه …
خلق شده


آتبین گفت:
اضافه شده ۲م آذر ۱۳۸۴ at ۱۶:۵۶مانی جان ، دلبندم ! همون بهتر که استعداد شاعری و نویسندگی نداری و نمیتونی از نمادها استفاده کنی…چون همین الآن به اندازه ی کافی گنگ هست ! اگه اونجوری بنویسی یکی دیگه باید یه سایت درست کنه به اسم tafsiralmani بعد نوشته هاتو تفسیر کنه .
“هیچ آدابی و ترتیبی مجو…………هرچه می خواهد دل تنگت بگو”
گناهکار گفت:
اضافه شده ۲م آذر ۱۳۸۴ at ۲۱:۵۰شرمنده آتبین جان تو ایران آدم اگر هم آداب و ترتیب رو بجویه، نمیتونه هرچی دل تنگش میخواد بگه!
شاهین گفت:
اضافه شده ۳م آذر ۱۳۸۴ at ۰:۳۱مهندس اینجا را ببین
blog.sheida.com
برای کار با blogrolling یک چیزی برای وردپرس نوشتم
میخواستم ببینم تا حالا بوده یا نه ؟
همانی که نشان میده لینکا رو به ترتیب
آتبین گفت:
اضافه شده ۳م آذر ۱۳۸۴ at ۱۲:۴۹آقای گنهکار…سیاسیش نکن برادر من!!
آتبین گفت:
اضافه شده ۳م آذر ۱۳۸۴ at ۱۲:۵۴سیاسیش نکن براذر من!
ناشناس گفت:
اضافه شده ۳م آذر ۱۳۸۴ at ۱۲:۵۶آقا سیاسیش نکن برادر من!!
همسایه گفت:
اضافه شده ۴م آذر ۱۳۸۴ at ۱۱:۰۷سلام مانی جان.
عزیز من هرچه میخواهد دل تنگت بگو. نیازی نیست آدم دنبال قافیه و ردیف باشه. هر چی دوست داری و هر چه احساس می کنی و یا هر چه فکر می کنه درسته همونو بنویس. مهم اینه که موج صدات رو بسپاری به دست باد تا توی فضای دور و برت پراکنده بشه. رها بشی. مثل همون صدا.
از اینکه لینک دادی ممنونم.
یا حق.
Whoami گفت:
اضافه شده ۴م آذر ۱۳۸۴ at ۱۳:۲۱حقیقت ساده است.
______
Whoami: خواننده همیشگی یادداشتهای پراکنده ات!
علیرضا گفت:
اضافه شده ۵م آذر ۱۳۸۴ at ۰:۰۶*
سلام دوست تازه یافته، مانی عزیز!
**
بخاطر این پست آخریت، بهت تبریک می گویم! نه بخاطر صمیمت و یا موضوع جالب “حس شخصی نویسی و یا…”، بلکه بخاطر سادگی و جنس کلمات و زبان بکار رفته در آن که خوشبختانه در این پست آخر نشون می ده، برای قلم زدن مناسبه!
شاید باور نکنی، اما یکی از رموز نویسندگی همین ویژگی است که بیشتر ذاتی است تا اکتسابی و از همین بابت برات گفتم “خوشبختانه”!
با این بخش از نوشتت مخالفم:
“متاسفانه نوشتن و نویسندگی یه چیزه ذاتیه و به استعداد آدم بستگی داره، چند تلاش ناموفق برای این گونه نوشتن – البته نه این جا – بهم ثابت کرد، حتی سهمی هم از این استعداد به من داده نشده … ”
که اتفاقا سهمت رو گرفتی و خودت نمی دونی!
***
به مناسبت اولین کامنت این شعر رو تقدیمت می کنم:
.::همیشه برفی::.
با اولین برف
به بامِ خانه ی تو می آیم
مرا می روبی
- به درگاهت می افتم.
دستهایت
به من جان می بخشد:
آدمک برفی می شوم
و با خنکایم
از پله های مرطوبِ لبت پایین می روم
آه، چه زیباست جغرافیای تنت
ای همیشه ی برفی
افسوس آب شدم:
- با تو نگفتم حرفی!
***
و البته اگه دوست داشتی این شعر رو با صدای شاعرش گوش کنی:(۶۱۰kb)
http://romancinema.ir/images/Upload/poem-tayari.mp3
*****
کمی اطلاعات درباره خودم:
این کامنت رو از شمال برات می گذارم.
دیپلم گرافیک، کارشناس نقاشی، خبرنگار تخصصی مطبوعات و البته تنها پسر “محمود طیاری، داستان نویس، شاعر و نمایشنامه نویس دهه چهل ادبیات ایران” و این که شاید یک دوست تازه برای شما!
******
خب، می تونی روی من حساب کنی!
*******
و یک آرزو؛ امید وارم “تنهایی” رو هیچ وقت به تنهایی نبینی!
محمد گفت:
اضافه شده ۶م آذر ۱۳۸۴ at ۰:۰۲سلام،
خوشحالم که دوباره از خودت نوشتی. راستش وبلاگت خیلی خیلی فنی شده بود و هر وقت که میاومدم میدیدم در مورد وردپرس و این جور چیزها نوشتی. ولی خب اینکه تو، تو وبلاگت چی مینویسی کاملاً به خودت مربوطه و یه امر شخصیه.
راجع به این پستت میخواست یه چیزی بهت بگم. نوشته بودی که «ایکاش نویسنده یا شاعر خوبی بودی و میتونستی….»
به نظر من اصلاً لازم نیست که آدم شاعر باشه یا یه نویشنده خوف. هر آنچه که در درونت هست رو همونطور که خودت حس میکنی. بیان کن. همین. بذار به همون بکری که در درون خودت هست بمونه. نگذار استفاده از صنایع ادبی و اینجور چیزها اون رو مصنوعی کنه. بذار وبلاگ شخصی مانی منجمی، وبلاگ مانی منجمی بمونه، که خودش رو بیان میکنه. اینطور واقعاً زیباتره.
به نظر من هیچ چیز زیباتر از سادگی و بکر بودن نیست. خود طبیعت هم هرچی بکرتر و دست نخوردهتر باشه زیباتره.
شاد و خوش و موفق باشی