حس خوب خوشحال بودن
اردوی دانشکده فوق العاده و خاطره انگیز بود، فکر نمی کردم اینقدر رو من تاثیر بگذاره. قبل از رفتن به این سفر تو چند ماه گذشته ، کلا خیلی احساس خوبی نسبت به اوضاع و احوالم نداشتم و می شه گفت ، خوشحالیهام بیشتر تظاهر به شادی بود. غروب روز اول سفر- چهارشنبه -، تویه محیط آروم (از اون محیطها که تو فیلم ها خیلی محبوبه، یه رستوران وسط جنگل، گرمای شومینه و خلوت دو نفره) به بهانه شارژ کردن باتری نوت بوک، یک ساعتی با نیمای عزیز صحبت کردم، یکی از مفید ترین گفتگوهایی که تو این چند ماه اخیر داشتم، هر دوی ما از یه چیز ناراحت بودیم و عکس العمل طبیعی ما گوشه گیری و انزوا از جمع بود، اون شب به نیما گفتم ، تا کی باید تو جمع تظاهر به خوشحالی کنیم؟ احساسی که دو روز بعدش نداشتم … جمعه شب من “واقعا” خوشحال بودم.
فرصت فوق العاده ای بود، بعد ۵ ترم تحصیل اولین بار بود که با هم دانشکده ای هام جایی می رفتم . فرصت فوق العاده ای بود برای شناختن دوست هایی که فرصت زیادی قبلا برای بودن باهاشون نداشتم و صد البته یافتن دوست های جدیدی که از آشناییشون خیلی خوشحالم. علاوه بر اینها ، احساس مفید بودنی که تو بعضی زمان های اردو بهم دست می داد – چون به هر حال اردو تو شمال بود – هم خیلی لذت بخش بود.
یکی از موفقیت های من تو این اردو ، فراموش کردن موضوعات ناراحت کننده ای بود که تو این چند وقت مثل خوره تو وجود من بودن، سعی کردم با استفاده از فرصت فوق العاده بودن تو طبیعت زیبای شمال و آرامش شبانه دریا با خیلی از مسائل ناراحت کننده کنار بیام و علاوه بر اون بعضی از “نا توانایی ها”م و “ضعف”هام رو بپذیرم و دست از ناراحت کردن خودم برای اونها بر دارم.
موفقیت دوم من تو این سه روز، پرهیز کردن از کار با تمام وسائل الکترونیکی معمول زندگیم و صد البته سه روز بی اینترنتی بود! برای منی که در روز ۳ تا ۶ ساعت وقتم رو پشت کامپیوتر و ۲-۴ ساعت اون رو در اینترنت می گذرونم ، یه موفقیت عالی به حساب می آد! صحبت کردنم با موبایل در حد صفر بود و تعداد SMS هایی که تو این سه روز فرستادم فقط ۳ تا بود! (به نصیحت حسین گوش کردم!)
چند روز قبل از این سفر، به بهانه تولد گلاره، بعد از مدت ها باهاش –فکر می کنم- چت می کردم. یه جمله اش بدجوری روم تاثیر گذاشت. بهم گفت : “تو تقریبا ۲۱ سالته ، چند سال لعنتی دیگه می خوای صبر کنی تا خوشحال باشی” ، این حرفش خیلی مفید بود تا یه تکونی به خودم بدم. علاوه بر اون مطلبی که محمد ترجمه کرده هم خیلی بهم کمک کرد تا یه جور دیگه ای به مسائل نگاه کنم و به جای زندگی با مشکلات ، سعی در حل اونها بکنم:
…
پس از هر لحظهای لذت ببر.
صبر کردن برای اتمام مدرسه، برای بازگشتن به مدرسه، برای از دست دادن قدری پول، برای بدست آوردن قدری پول، برای شروع شدن کار، برای ازدواج، برای پنج شنبه عصر، برای جمعه صبح، برای داشتن ماشینی نو، برای بهار، برای تابستان، برای پاییز، برای زمستان، برای اول یا برای نیمه ماه، برای پخش شدن آهنگت در رادیو، برای مردن، برای دوباره متولد شدن، … رو بذار کنار قبل از اینکه تصمیم بگیری خوشبخت باشی.
خوشبختی یک سفر است. مقصد نیست.
هیچ زمانی مناسبتر از حالا برای خوشبخت بودن، نیست.
زندگی کن و از تک تک لحظات لذت ببر.
…
به هر حال جای همه شما خالی بود…
آخرین اصلاحات


آتبین گفت:
اضافه شده ۲۷م آذر ۱۳۸۴ at ۱۷:۰۸واقعاً از دیدن این متن خوشحال شدم .
راستی یه سری به وبلاگم بزن یه مطلب طنز در باره سقوط هواپیما نوشتم . فکر کنم بد نشده باشه…www.atbinonline.blogfa.com
گناهکار گفت:
اضافه شده ۲۸م آذر ۱۳۸۴ at ۳:۲۸حس خوشحال بودن… خیلی وخته از یادم رفته… این دنیای مجازی منو از دنیای واقعی جدا کرده… من مردهام… مرده!
خوشبهحال تو!
گلاره گفت:
اضافه شده ۲۹م آذر ۱۳۸۴ at ۱:۰۷یوووووووووووهووووووووووووووووووووو !
Im singing in the rain
just singing in the rain
What a glorious feeling and Im happy again
اگه اینو بلد بودی اونجا میخوندی D: بالاخره از لاک خودت اومدی بیرون! هورررراااااااااا
,pdn گفت:
اضافه شده ۹م شهریور ۱۳۸۶ at ۲۱:۲۵خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی ما رستگار