من و تجربه فروغ

دیروز، در اولین تلاش جدیم برای خواندن دفتر کامل اشعار “فروغ فرخزاد” به جمله ای از دست نوشته های فروغ برخورد کردم که بی اختیار تمام وجودم رو حس شادی عجیبی فرا گرفت. حسی که هنوز دقیقا دلیلش رو نفهمیدم!

من از آن آدم هایی نیستم که وقتی می بینم سر یک نفر به سنگ می خورد و می شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمی فهمم.

شاید در لا به لای این جملات ، خودم رو دیده باشم ، شاید …

 

پاسخ ها(۴)


  1. این جمله را هم نادر ابراهیمی گفته: “و یک بار سرش به سنگ لبه‌ی یک حوض آب خورد و دیگر هرگز هیچ دردی را حس نکرد و همه‌ی فرصت‌ها را هم برای تکرار درد، به قصد شناخت عمیق آن و انتقالش به دیگران از دست داد”


  2. فکر کنم این نوع تجربه رو خیلیهامون دوست داریم …

  3. رضا گفت:


    این جمله رو نباید عمومیت داد چون یک استعاره است

  4. ناشناس گفت:


    سرادم به سنگ بخور که خوبه منتظر بدتر از اینا باش

نظر دهید