من و تجربه فروغ
دیروز، در اولین تلاش جدیم برای خواندن دفتر کامل اشعار “فروغ فرخزاد” به جمله ای از دست نوشته های فروغ برخورد کردم که بی اختیار تمام وجودم رو حس شادی عجیبی فرا گرفت. حسی که هنوز دقیقا دلیلش رو نفهمیدم!
من از آن آدم هایی نیستم که وقتی می بینم سر یک نفر به سنگ می خورد و می شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمی فهمم.
شاید در لا به لای این جملات ، خودم رو دیده باشم ، شاید …
آخرین اصلاحات


افشین گفت:
اضافه شده ۲۲م فروردین ۱۳۸۵ at ۱۰:۱۳این جمله را هم نادر ابراهیمی گفته: “و یک بار سرش به سنگ لبهی یک حوض آب خورد و دیگر هرگز هیچ دردی را حس نکرد و همهی فرصتها را هم برای تکرار درد، به قصد شناخت عمیق آن و انتقالش به دیگران از دست داد”
حمید گفت:
اضافه شده ۲۹م فروردین ۱۳۸۵ at ۱۷:۱۲فکر کنم این نوع تجربه رو خیلیهامون دوست داریم …
رضا گفت:
اضافه شده ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۵ at ۱۵:۱۴این جمله رو نباید عمومیت داد چون یک استعاره است
ناشناس گفت:
اضافه شده ۲۴م مهر ۱۳۸۶ at ۱۵:۲۱سرادم به سنگ بخور که خوبه منتظر بدتر از اینا باش