روزهای سردرگمی

از وقتی که این وبلاگ راه افتاده، شاید هیچ وقت به اندازه این ۲ ماه فرصت برای نوشتن نداشتم. نگاهی به بایگانی این وبلاگ نشون می ده که اصلا از این فرصت استفاده نکردم. شاید دلیل اصلیش این باشه که نوشتن با اسم واقعی تو این وبلاگ من رو محافظه کار کرده. تو زندگی هر کسی طیف های متنوعی از آدم ها وجود دارند که هر کدوم از جنبه خاصی آدم رو می شناسند. فکر اینکه که مطالب این وبلاگ ممکنه توسط چه کسی خونده بشه و ممکنه چه فکری رو توی ذهنش بندازه مهم ترین عاملی بوده که باعث شده کمتر بنویسم. منظورم از “چه کسی” اون آدم هایی هست که به نوعی من رو می شناسند ولی نه به اندازه ای که بتونند قضاوت کنند. نمی دونم چه جوری بیان کنم … ولی مثلا وقتی می خوام از یک موفقیت یا ایده بنویسم، همش قیافه آدم هایی میاد جلوی چشمم که می گن، اه چه قدر تو این وبلاگش داره فخر می فروشه … یا وقتی کمی می خوام از دغدغه های بگم، همش می ترسم که این نکته تو ذهن یه عده متبادر بشه که ای بابا، چه قدر خودش رو لوس می کنه. حتی وقتی می خوام یه چیزی که یاد گرفتم رو با دیگران به اشتراک بگذارم، همش می ترسم که یکی برگرده بگه، اه حالا دو تا چیز یاد گرفته …  نمی دونم می تونم منظورم رو برسونم یا نه … همین مسئله باعث شده که تو این مدت بیشتر بخونم تا اینکه تلاش کنم تا بنویسم.

مسئله دیگه ای هم که تو این روزها بدجوری آزارم می ده، این زنجیری هست که احساس می کنم به پاهام بسته شده. تو هیچ دورانی تو زندگیم اینقدر ایده و طرح به ذهنم نمی اومده، بعضی روزها یا شب ها ساعت ها طول می کشه تا خوابم ببره، چون ذهنم همش درگیره ایده هایی می شه که تو طول روز به ذهنم رسیده. از کارهای ساده برنامه نویسی یا ایده های وبی گرفته تا طرح های تجاری (Bussiness Plan های) مختلف. ولی “مجبورم” درس بخونم تا شاید راه فراری (هر چند موقت)  برای خدمت اجباری و قرون وسطایی سربازی باشه. به خوبی می دونم که ادامه تحصیل در رده کارشناسی ارشد تو ایران فقط دو سال دیگه علافیه ولی دست کم دو سال و شاید هم بیشتر به آدم فرصت می ده تا “رشد” کنه. همین! اگه بخوام رک تر باشم، باید بگم شجاعت شنا کردن برخلاف جهت آب رو هم ندارم، فقط دارم تمام تلاشم رو می کنم تا راه سومی رو ادامه بدم …

 

پاسخ ها(۱۱)


  1. راه سومش رفتن از ایرانه. البته واسه من همین کنکوز سدی شده برای در پیش گرفتن را سوم. شاید البته! کارشناسی ارشد در ایران از همان زمان درس خواندن برای ورودی اش استعدادهای آدم را هدر می دهد تا لحظه ی تحویل گرفتن مدرکت. امیدوارم کنکور امسال قر و قمیش های کنکور پارسال رو نداشته باشه و رد شه بره!
    موفق باشی


  2. یه ضرب المثل (احتمالا چینی؟) شنیدم که میگه: وقتی داری یه راهی رو میری، اگه بخوای وایسی هی گوش به حرف مردم بدی، هیچوقت به مقصد نمیرسی!


  3. ۱- بنابراین بدون این پیش داوریها به نوشتن ادامه بده!
    ۲- راستی از list box شدن آرشیو ماهانه شمسی در پلاگین وردپرس فارسی چه خبر؟

  4. نیما گفت:


    تا اونجایی که من تو رو از دبیرستان می شناسم، آدمی نبودی که بخاطر تخیلات دیگرون بخوای حرفی رو نزنی یا کاری رو انجام ندی. به نظر من این ننوشتن، اشتباهیه که خیلیا (به علاوه خودم) مرتکب می شن و حداقل از تو خیلی بعیده که اینطوری داری فکر میکنی.


  5. مانی جان مدت کمی هست که من شما را میشناسم ولی تو همین مدت کم احساس کردم کسی باشید که حرفتان را میزنید ! حالا چرا در وبلاگ نویسی کمی احتیاط میکنید سوال جالبی است ! ولی خوب میتونه یک مساله شخصی باشه پس در نتیجه تنها امیدوارم هرکاری و هر تصمیمی که میگیرد در آن موفق باشید … .

  6. بهار گفت:


    قبلنا مسائل سیاسی، اجتماعی هم بازخوردی توی این وبلاگ داشت! حالا چی شده اونم توی این شرایط؟ ضربه ها انسان را بیدار میکنند. ببخشید اینو می گم ولی انگار جای یه ضربه خیلی خالیه!

  7. ناشناس گفت:


    روزهای سردرگمی، روزهای پریشانی، برای من شاید روزگار حسرت…
    امیدوارم روزهای آخر نباشه!
    s-:

  8. آتبین گفت:


    شیر بیشه اندیشه ها چش شده؟!

    “ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
    با یار آشنا سخن آشنا بگو

    جان پرور است قصه ارباب معرفت
    رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو”

  9. آتبین گفت:


    آخرین خبر: حمایت حافظ از محمود احمدی نژاد!!!

    احمد الله علی معدله السلطانی
    احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
    خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
    آن که میزیبد اگر جان جهانش خوانی
    دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد
    مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
    ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
    دولت احمدی و معجزه سبحانی!!!!!!
    جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا
    چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
    برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
    بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
    گر چه دوریم به یاد تو قدح میگیریم
    بعد منزل نبود در سفر روحانی
    از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت
    حبذا دجله بغداد و می ریحانی
    سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
    کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
    ای نسیم سحری خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی

  10. قاسم گفت:


    سلام مانی جان، من توی همون دوران سربازی قرون وسطایی هستم، چاره ای نیس باید ساخت، امیدوارم پذیرش بگیری و بری ولی نهایتا همه ما ایرانی هستیم و دلمون واسه کشورمون میسوزه. توی وبلاگت کمتر سیاسی بنویس متاسفمم بگم ولی واقعا خیلی وقتها به ضررت تموم میشه. غیر از مسایل سیاسی خواهش میکنم مطالب دیگه رو برای همه ما بنویس، به حرف مردم هم گوش نده، برای خلاقیت باید دیگران را نادیده بگیری.

  11. Cleo گفت:


    نمی دونم چرا به رفتن از ایران فکر نمی کنی (شاید هم می کنی)، شاید قبلا هم بهت این رو گفته باشم ولی باز هم می گم “حرف مردم رو بریز دور”… تنها چیزیه که می تونم بهت بگم در جواب حرف هایی که زدی.
    مردم حرفشون رو می زنن، هر کاری که بکنی، پس بهتره کاری رو بکنی که حداقل لذت برده باشی.

    “It’s impossible to satisfy everyone, and I suggest we all stop trying”

    پ.ن. ببخشید که بمباران کامنتی کردم وبلاگت رو، خیلی وقت بود سر نزده بودم.

نظر دهید