روزهای بی قراری
سه شنبه گذشته، دقایقی قبل از اینکه هواپیما به زمین بنشینه و ما رو بعد از مسابقات روبوکاپ امسال به ایران برگردونه، به یکی از هم تیمی هام گفتم، باورم نمیشه، زندگی من تا این لحظه برنامه داشت، ولی از فردا واقعا نمی دونم که قراره چی کار کنم … !
بدون اغراق، تقریبا ۳ سال بود که هیچ وقت، زمان آزادی بدون دغدغه فردا نداشتم، همیشه فردایی بود که باید براش نگران می بودم و برنامه ریزی می کردم، واسه همین هم هست که به حال و روز این روزهای خودم عادت ندارم. بیشتر زمان روز رو می خوابم و بقیه زمان ها رو هم بدون انجام کار خاصی سپری می کنم.
بعد از کنکور کارشناسی ارشد تو اسفند ماه گذشته و از اونجایی که واحدهام هم تموم شده بود، تمام وقتم رو صرف کارهای باشگاه کردم. هماهنگی شرکت در دو مسابقات با فاصله کمتر از ۲ ماه، در کنار انجام حجم سنگینی از کارهای فنی تمام دغدغه من بود. مسابقات آزاد ژاپن فرصت خوبی بود تا تجربه شرکت تو یک مسابقات رو کسب کنیم. اونجا متوجه شدیم که سیستم ما فاصله زیادی با تیم های رقیبمون داره. با اینکه در فاصله بین مسابقات آزاد ژاپن و مسابقات جهانی خیلی از بچه ها درگیر امتحانات هم بودند، ولی تمام سعیمون رو کردیم تا نسل جدیدی از رباتها رو طراحی کنیم و بسازیم. کاری که هر چند انجام شد، ولی اونطور که باید عالی نبود. توی چین خوب بودیم، یعنی تمام پتانسیلمون رو به نمایش گذاشتیم ولی باز هم فاصله زیادی با هم گروهی هامون داشتیم. قصد توجیه ندارم، ولی این اتفاقی هست که برای همه تیم ها در حضور اولشون می افته … حضوری که اگر مشکل ویزا پیش نمی اومد باید پارسال و یا سال قبلش اتفاق می افتاد.
متاسفانه تیم ما با ساختار و شکل فعلیش، شانس زیادی برای ادامه فعالیت نداره … روزهای آخر مسابقات، پر از انگیزه بودم، پر از ایده های نو و راهکارهایی برای بهبود … ولی … ولی این احساس که شاید دیگه هیچ وقت امکانی برای تحقق اونها نداشته باشم، خیلی آزارم می ده.
اولین بار که از صمیم قلب آرزو کردم که روزی تو یک تیم ربات های فوتبالیست کار کنم، سال دوم دبیرستان بودم … خیلی خوش شانس بودم که توی دانشگاه این فرصت نصیبم شد. دو سال و نیم اخیر رو هم به عشق داشتن یک تیم خوب از این ربات ها کار کردم … بزرگترین آرزوی زندگیم هم که شرکت تو مسابقات روبوکاپ بوده رو هم تجربه کردم … ولی نمی دونم چرا باز اینقدر بی قرارم …
خلق شده


گناهکار گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۱:۱۱خیلی خوشحالم که برگشتی.
امیدوارم تو مسابقات بعدی نتایج بهتری بگیرین٬ البته اگه پیگیرش باشین.
راستی چندم شدین؟
وحید گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۲:۱۵امیدوارم فرصت تحقق ایدههات پیش بیاد، حتی به قیمت فرار مغزت!
مانی (نویسنده بلاگ) گفت :
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۲:۵۱@گناهکار: ممنونم! راستش، هر سه تا مسابقه رو باختیم و از گروهمون صعود نکردیم. البته مسابقه سوم خیلی بهتر بودیم
@وحید: از شما هم ممنونم.
منیری گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۷:۱۰مانی عزیز سلام. چند شب پیش در اخبار از مسابقات ژاپن که میگفت یاد تو افتادم و جریان دو سال گذشته رو برای همسرم تعریف کردم. الان که این رو خوندم خیلی خوشحال شدم که بالاخره از همهی موانع گذشتید و در مسابقات شرکت کردید. اما قرار نیست در اولین حضور قهرمان بشید. تجربه چی میشه پس؟ حتما راهنمای خوبیه برای کارهای بعدی.
برات آرزوی موفقیت دارم، نه در مسابقهی روبوکاپ، که در زندگی که مهمتره.
amir گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۸:۴۸welcome back
خوب نگرانی نداره. میتونی تیمو ادامه بدی. رشته ارشدت هم که کاملا مرتبطه.
پیام گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۴خوش به حالتون، شرکت در مسابقات باید لذت بخش بوده باشه. انشاءالله دفعه آینده موفق خواهید شد.
پیام
بهنام گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۳هیچ موقع تلاش های آدمی که واقعا کار می کنه بی نتیجه نمی مونه ، تو هم یه روز به نتیج واقعی کار هات میرسی ایشالا مانی جان
آتبین گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۱۳:۳۰مانی جان! اول بشی آخر بشی دوست داریم!
صادق گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۱۸:۲۷به یاد ندارم اینجور بی انگیزه بوده باشید! شاید بهتر باشه به فکر یه مسابقه دیگه هم باشید. شاید اینجوری انگیزه تون بیشتر بشه.
به هر حال شما کار بزرگی انجام دادید.
علی گفت:
اضافه شده ۶م مرداد ۱۳۸۷ at ۲۳:۲۱خوش اومدی مانی جان

ایشاا.. سری دیگه همه با هم میخونیم “تیم ما قهرمان شده٬ خدا میدونه که حقشه و …”
راستی خوب استراحت کن که باهات کار داریم
رضا گفت:
اضافه شده ۷م مرداد ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۰راستش مانی جان من به شخصه به یک تجربه دست پیدا کردم و اون هم این هست که اگر آدم تلاش کنه امکان نداره موفق نباشه.یعنی این برای من شده یک اصل.
به نظر من موفقیت یعنی تلاش بدون دغدغه ، فارغ از همه ی سخن پراکنی ها. اگر فردایمان از امروزمان بهتر باشد موفقیت بدست می آید.
ببخشید که یک کم…. یه جوری حرف زدم.به عنوان یک وردپرسی به شما خیلی احترام می گذارم و امیدوارم که موفق باشید.
http://www.1nevis.wordpress.com
نبی گفت:
اضافه شده ۱۰م مرداد ۱۳۸۷ at ۲۱:۵۱اومدم بگم چندم شدی که گفتی…

اشکال نداره ایشااله دفعه بعدی… از نظر ما یه پا قهرمانی و از این حرفا….
روحیه میدیم دیگه :d
موفق باشی
حمید گفت:
اضافه شده ۱۲م مرداد ۱۳۸۷ at ۲۲:۵۲برو خدا رو شکر کن که به این هدفت رسیدی! ما که خیلی اهداف زیادی داشتیم، به هیچکدوم هم نرسیدیم!
پدرام گفت:
اضافه شده ۲۲م مرداد ۱۳۸۷ at ۲۰:۲۴مانی جان روزهای خوب در انتظارت هستن…
خدا بزرگه…
shayan گفت:
اضافه شده ۱۱م شهریور ۱۳۸۷ at ۱:۱۷ye zarbolmasal hast ke mige movazeb bashin che arezoohai mikonin chon momkene behesh beresi.
etefaghan ahange jadide pussy cat dolls esmesham fek konam grow up bashe too haamin maye ha hast.goosh bede
شهاب گفت:
اضافه شده ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ at ۵:۲۰سلام،
بی خیال عزیز من، ما ها باید یاد بگیریم که از این کارها توی ایران فقط تجربه می ماند و نه بیشتر!!!! فکر کنم الان می فهمی چرا این حرف را می زنم!!!
اگه کیفت کوکه و حوصله دیدن دوستان قدیمی را داری البته مثله همیشه همراه با یک کار جدید با من تماس بگیر. ببین همونجوری که من پیدات کردم تو هم می تونی منو پیدا کنی!!!