بازگشت …
مسیرهایی که آدم تو زندگیش طی می کنه مثل دالان های تودرتویی می مونه که از اول معلوم نیست به کجا ختم می شن ، اصلا هم معلوم نیست که اگه کسی هم تونست به یه دری تو این دالان ها برسه ، از پس قفل اون در بیاد و بتونه بازش کنه … آدم […]
این روزها – ۲
بازم بدقولی کردم ، به همه ، حتی به خودم … دستم به هیچ کاری نمی ره ، شاید دلیل این همه بدقولی این باشه ، حوصله هیچ کاری رو ندارم، قرار بود مثلا خیلی کارها رو تو این یک هفته انجام بدم ، ولی نکردم، در واقع به غیر از کارهای شرکت ، کار […]
این روزها – ۱
حالم بهتره ، می تونم بگم خوشحالم ، چیزه خاصی عوض نشده ، ولی کلا الکی عوض شدم ! چند روز پیش یکی از دوستان بهم گفت : "چته؟" ، گفتم هیچی یه حالت گذراست ، بهم گفت : "اه ، تو هم گندش رو در اوردی ، همش تو حالت گذری !" . […]
در پایان …
One thing
I don’t know whyIt doesn’t even matter how hard you tryKeep that in mind [that] I designed this rhyme
To remind myself howI tried so hardIn spite of the way you were mocking meActing like I was part of your propertyRemembering all the times you fought with meI’m surprised it got so farThings aren’t […]
هیچ چیز ابدی نیست …
هفته بدی بود … همه دلشون به این خوشه که تعطیلاتشون شروع شده ولی این تعطیلات تا حالا که برای من زهر شده … خانواده در مورد وبلاگم بهم گیر دادن ، نمی دونم چرا طلعت از اون ور دنیا این قدر حساسیت به خانواده منتقل کرده … کار پروژه تو شرکت چون باید تا […]
